دالان بهشت

سکوت

چاره ای جز سکوت نیست

وقتی این فاسله ها قصد کم شدن ندارند

وقتی تو در آن سویی و من در این سو

وقتی من به انتظار کلامی از تو

و تو ، در پی دنیای خود

حجم سکوت فاصله  بین ما را پر کرده است

تو می توانی سکوت را درهم شکنی

و فاصله را برداری

بیا و برای یک بار هم که شده با چشم دل بنگر

به مانند من

من به تنهایی توانایی برداشتن فاصله را ندارم

به یاریم شتاب

این فاصله را باید ما درهم شکنیم

نه من ، نه تو

بلکه ما

من منتظر روز در هم شکستن فاصله ها میمانم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ســــــــــــلام، سلامی با رنگ و بوی دلتنگی

خیلی دلم براتون تنگ شده بود تو این مدت دوری بازم فقط یه

دلیل دوری هست و اونم امتحانا ست هر چند که میشد سر زد

و کمی کوتاهی هم از خودم بود و البته چند مطلب گذاشتم

ولی نمی شد، تا امروز که بالاخره موفق شدم.لبخند

این چند روز بعد از تموم شدن امتحانا خیلی به عقب برگشتم

و این یک سال رو مرور کردم، بعضی وقتا مسیر زندگی آدم

واسه رسیدن به اون چیزی که میخواد از جاده های فرعی

زیادی عبور میکنه تا به مسیر اصلی خودش برگرده و ما هم بی

خبر از مسیر پیش رو ،اما بالاخره هر جاده فرعی به یه جاده

اصلی میرسه ممکنه طول بکشه و تو این مدت سختی بکشیم

ولی بالاخره میرسیم به اون چیزیکه بخوایم فقط احتیاج به کمی

صبر داره تا با حوصله بتونیم برسیم به اونجا که میخوایم . همین

سختی هاست که باعث میشه وقتی به خواسته مون میرسیم

واسه مون لذتبخش و شیرین باشه و قدرش رو بدونیم و از

لحظه لحظه ش لذت ببریم. بعضی وقتا درک اتفاقاتی که واسه

مون میوفته تو اون لحظه سخته و هر چی با عقل و منطق

خودمون مرورش میکنیم به نتیجه نمیرسیم که چرا اونجور که ما

میخواستیم نشد اما وقتی بعد از مدتی خدا بهترش رو بهمون

میده به این نتیجه میرسیم که چه خوب شد دعامون اجابت

نشد و الان بهتر از اونی که میخواستم شد.این یه سال یکی از

بهترین سال های دانشجوییم بود چون بالاخره به اون رشته

ایی که تقریبا با خواسته م یکی بود رسیدم قبل از این رشته ی

دیگه ایی می خوندم که زیاد ازش راضی نبودم نه اینکه بد باشه

اتفاقا رشته خیلی جالبی بود ولی اون رشته واسه من ساخته

نشده بود شایدم من واسه او رشته ساخته نشده بودم به هر

حال اون چیزی نبود که منو قانع کنه و برام لذتبخش باشه و از

این بابت زیاد راضی نبودم تا اینکه از طریق یکی از دوستام به

طور اتفاقی متوجه شدم امسال رشته میکروبیولوژی رو واسه

اولین بار قراره بیارن و منم با کلی خوشحالی کنکور ثبت نام

کردم و قبول شدم و  وارد این رشته شدم و دو ترم خیلی خوب

رو پشت سرگذاشتم و بیشترش هم به خاطر دوستایی که

داشتم بود که شده بودیم 4 شگفت انگیززبان و امیدوارم 3 سال

باقی مونده هم همین طور باشه.

 البته موقع امتحانای

این دو ترم خیلی سختی کشیدم مخصوصا این ترم که برام

خیلی خیلی سخت بود چون همچنان داشتم رشته قبلیم رو هم

میخوندم و با دو سیستم  متفاوت و دو دانشگاه مختلف امتحان

میدادم و از اونجایی که این ترم خیلی زود گذشت و درگیر

بودم همه ی درسا مونده بود واسه شب امتحان و خلاصه که

سخت بود ولی همین سختیش هم برام قشنگ و لذتبخش بود

و تا الان پشیمون نشدم از دوباره کنکور دادنم و ممنوم از خدا

واسه اینکه تو همین جاده ی فرعی تجربه های زیادی به دست

آوردم و چیزی از دست ندادم .فرشته

یه داستانی چند وقت پیش

خوندم ، یه پسری از پدرش واسه هدیه ماشین میخواد و پدرش

بهش یه کتاب میده و پسر عصبانی از دست پدرش کتاب رو

میده به پدرش و پدرش رو ترک میکنه و بعد از چند سال پدرش

فوت میکنه و پسر میاد خونه و اتفاقی کتاب رو پیدا میکنه و ورق

میزنه و میبینه آخرش سوئیچ یه ماشینه. تو این داستان پسر

اگه کمی تحمل داشت به خواسته ش که ماشین بود میرسید

فقط طرز بسته بندی کادو فرق داشت . واسه ما هم همین

طوره خدا خواسته مون رو اجابت میکنه فقط بسته بندیش فرق

میکنه و باید کمی صبور باشیم.

 یه چیز دیگه که بازم مثل همیشه خودنمایی میکنه گذر خیلی

زود زمان و عمره که فقط خاطراتش واسه مون میمونه انگار

همین پارسال بود که با هزار امید کنکور دادم و فکر نمیکردم

همچین روزایی رو ببینم ، روزایی که هر روزش برام سرشار از

خاطرات قشنگ دانشگاه بود.فکر کنم  این مسیر دانشگاه منم از

جاه ی فرعی خودش عبور کرد و امیدوارم به جاده ی اصلیش

رسیده باشه!!!

امیدوارم جاده های فرعی زندگیتون کوتاه باشه و خیلی زود به

جاده ی اصلی برسین قلب

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

شادکامی و سعادتت را دنبال کن. عالم در جایی که فقط دیواری

بوده ، درهایی به سویت باز میکند  

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

سلامی با رنگ و بوی بهاری

امیدوارم تا امروز از فصل بهار لذت برده باشین و روزای خوبی رو پشت

سرگذاشته باشینقلب

امروز میخوام از یه سفر فوق العاده خوب که تقریبا یه ماه پیش به

اورامانات داشتم بنویسم

عصر ١۵ ادریبهشت من و دوستم آذر همراه همون موسسه ایرانگردی

راهی اورامانات شدیم،این دومین تجربه ی مسافرت چند روزه بدون

خانواده بود ودفعه ی اول با مدرسه رفته بودم و این بار با این موسسه. 

شب رسیدیم جوان رود و همونجا موندیم البته راننده خیلی آروم میرفت

و اگه بابای خودم بود حتما زودتر هم میرسیدیم! تو این گروه من و

آذر کوچیکترین بودیم و چند تا خانواده و مجرد دیگه هم بودن و کلا

جمع جمع دوستانه ای بود . تو ماشین به صحبت و رقص آقایون  و بازی

مافیا گذشت!در واقع این بازی باعث آشنایی و معرفی شد. گروه طوری

بود که انگار خانواده ی خودتن و جمع خانوادگی بود و حس بدی به آدم

دست نمیداد.

شبم تو جوان رود بعد از رسیدن به خوابگاهمون شام رو خوردیم و

مشغول بازی پانتومیم شدیم و چون خسته بودیم رفتیم تو اتاقامون  که

بخوابیم و خانم ها بحثشون کشید به شوهر و خانواده ی شوهر و بچه

این چیزا و منو آذرم زودتر از بقیه خوابیدیممژه

صبح زود بلند شدیم و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به طرف

اورامانات،جاده ی خیلی زیبا ولی باریک و خطرناکی داشت و در واقع تو

دل کوه بودیم و طبیعتا جاده ها همراه دره بود ولی زیباییش حرف

نداشت.صبحونه رو تو جاده خوردیم

بعد از طی مسافتی به روستای هجیج رسیدیم که آبشار جالبی داشت

و از دل کوه بیرون میومد.چند دقیقه ی پیاده شدیم و دوباره به را افتادیم 

کلا جاده ی بین جوان رود تا مریوان رو اورامانات میگفتند و به خاطر

همین ما بیشتر تو ماشین بودیم و یه جای  خاص نبودیم . به قول

احسان که چون استاد بود ما هم استاد صداش میکردیم یه مکان

سازماندهی مرتب تو ذهنمون نیست همه ش جاده

ست.استاد و دوستش مثل من و آذر بودن و دوتایی اومده بودن.

نهارم تو جاده خوردیم و راه افتادیم. بعضی قسمتای جاده شلوغ بود و

کردا اومده بودن جمعه تو طبیعت و جالب این بود که همه شون آهنگای

کردی گذاشته بودن و میرقصیدن در واقع هر چند متری که میرفتی یه

گروه میدیدی و ما هم پیش بعضیاشون وایسادیم و بعضی آقایون به اونا

ملحق میشدن و یا کردی میرقصیدن و یا رقص خودشون رو میکردن.

مسیر تو مرز بود و چند تا از روستاهای عراق رو هم از دور دیدیم

همین طور از کوه بالا میرفتیم و به ارتفاعات نزدیک میشدیم و برف هم

کنار جاده رویت شدو ما هم انگار اصلا تا حالا برف ندیدیم و اصلا

شهرمون سرد سیر نیستنیشخند با ذوق فراوون پیاده شدیم شروع کردیم

برف بازی وگلوله بهم زدن. به طرف روستای اورامان رفتیم و چه

روستای جالب و قشنگی بود یه دفعه بارون گرفت اونم چه بارونی که

اگه تو شهر بودسیل راه میوفتاد ولی چون سراشیب بود و دره، آب به

سمت پایین میرفت،از عجایب این روستا وجود تخته سنگی بود که

میگفتن هرچی بکنی باز رشد میکنه و براشون مقدس بود.

دوباره راه افتادیم البته همین تو ماشین  بودنم بخشهای جالب زیادی

داشت همین بازی کردنای دسته جمعی یا رقصیدناشون خودش

قسمت های قشنگ این سفر بود.چه قدر سر بازی به مجتبی

میخندیدیم همه ش تقلب میکرد و بازی که تموم میشد خودش رو لو

میداد ؛ طوریکه دیگه هر کم و کسری تو بازی ایجاد میشد همه به اون

نگاه میکردن .شب طرفای یازده و نیم رسیدیم مریوان و به خاطر کوچک

بودن خونه واسه ی ما خانم ها خونه ی جدا گرفتن و جدا شدیم.

صبح بلند شدیم و حاضر شدیم تا آقایون بیان دنبالمون و بریم خونه ی

اونا تا صبحونه بخوریم ،با ماشین اومدن دنبالمون و حلیم هم خریده بودن

و رفتیم اونجا دور هم صبحونه رو خوردیم البته حلیمش رو زیاد دوست

نداشتم هم روغن حیوونی ریخته بود هم روغن زیتون!!!

بعد از کلی بحث به این نتیجه رسیدیم که بریم بازار آخه آقایون میگفتن

نریم بازار و خانم ها هم که عشق بازارن از خود راضی

اول رفتیم دریاچه ی زریبار و رفتیم قایق سواری و چه قدر خوش

گذشت داشتیم همین طور با آذر آروم آروم پا میزدیم که استاد و

دوستش مجتبی  رسیدن به ما آذر یه چند قطره آب پرت کرد

مجتبی هم نامردی نکردو کل هیکلمون رو خیس کرد و منی که انقدر

حساسم به این چیزا  و به قول دوستام دراین موارد پاستوریزه و

سوسولم خیس شدم !!!مژه

بعدم پیاده شدیم و آذرم به تلافی یه ظرف از آب دریاچه پر کرد و ریخت

رو مجتبی!!!!لبخند

راه افتادیم به سمت بازار مریوان که زیاد جالبم نبود و

چیزی که به درد ما بخوره نداشت جز تنقلات که خریدیم.

بعدم رفتیم رستوران واسه ناهار و راه افتادیم به طرف روستای نوگل

اونجا هم روستای جالبی بود و علاوه بر طبیعت به خاطر دروازه قرآنش

معروف بود.  منم از بس جاده ش پیچ و تاب داشت حالم بد شد کل

سیستماتیک بدنم ریخت بهم سردرد هم بهش اضافه شد و حسابی

حالم خراب شد و به سنندج که رسیدیم گفتم نگه داشتن تا حالم بهتر

شه از یکی از خانم ها هم قرص بروفن گرفتم و خوردم و دوباره راه

افتادیم وبه خاطر اینکه قرص قوی بود و منم هیچ وقت نخورده بودم زود

اثر کرد وحالم خوب شد . مسن تر ها شب شعر راه انداخته بودن

البته منظور از مسن همون ٣۵ تا ۵٠و...ما جوونترها شروع کردیم به

جوکربازی کردن تا موقع رسیدن وخیلی مزه داد آخراش شده بودیم دو

دسته و ما خانم هاسعی میکردیم به هم کمک کنیم تا جوکر نشیم 

آقایونم همین طور؛ دو دفعه اول آقایون حکم دادن و جالب این بود که

خانم ها جوکر میشدن ودو دفعه ی بعد ما حکم میدادیم و آقایون جوکر و

ما هم حکم میدادیم در حد المپیک طوریکه صدای آقایون دراومد و

شروع کردن شعار دادن واسه شاه و رفتیم تو دهه ی فجر با

شعاراشون،هر چی شعار اوایل انقلاب که بلد بودن رو میگفتن و ما هم

میخندیدیمخنده

و بالاخره بعد از چند روز پر از خوشگذرونی و خنده و تفریح شب ساعت

یازده رسیدیم و پرونده ی این سفر هم بسته شد و به خاطرات پیوست.

 

 

**********************************************************

پ.ن:بازم فصل امتحانا از راه رسید و من دارم به تاریخاشون نگاه میکنم و دعا میکنم پاس

شن ،اصلا نفهمیدم این ترم چه طوری گذشت مثل برق و باد اومد و رفت و تموم شد تا الان

سه تا امتحان دادم البته آزمایشگاه بودن و به جز یکیش بقیه رو خوب کردم و تا ١٣ تیر

مشغول امتحانام .امیدوارم همه تون به بهترین وجه امتحانا رو پشت سر بذارین و بهترین

نتیجه ها رو بگیرین و منم پاس کنم اینا روفرشته

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

چتر ها را باید بست

 

زیر باران باید رفت

 

فکر را ، خاطره را ،زیر باران باید برد

 

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت

 

دوست را ،زیر باران باید دید

 

عشق را ،زیر باران باید جست

 

زیر باران باید بازی کرد

 

زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد ،نیلوفر کاشت

 

زندگی تر شدن پی در پی

 

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است

 

**********************************************

ســــــــــــــــــــــــلام 

روزتون به خیر 

خوبید ؟

واسه تبریک سال نو خیلی دیر شده ولی امیدوارم سال خوبی

 رو شروع کرده باشین و موفق باشینقلب

یه مدت نبودم و شرمنده که نتونستم بهتون سر بزنم و ممنونم

که بهم لطف داشتیناوه

امروز یه روز فوق العاده خوب بود ، با یه موسسه ایرانگردی به

خاطر روز زمین پاک رفتیم یکی از روستاهای اطراف به اسم

حیدر قاضی خان خیلی طبیعت قشنگی داشت مخصوصا که

بارونم میومد و هوا رو حسابی دلچسب کرده بود منم که عاشق

 این مناظر همراه با بارونم کلی ذوق کردم وای چه قدر این رنگ

درختای الان رو دوست دارم بارونم که بزنه محشر میشه

به خاطر بارندگی و گلی شدن زمین و سر شدنشون نتونستیم

 هوای باز باشیم و چون هر لحظه امکان سر خوردن بودن

دوستم میگفت من مثل پنگوئن راه میرم یه دفعه که تامرز زمین

خوردن پیش رفتم ولی خب خدا رو شکر زمین نخوردم

بعد ازیه پیاه روی عالی بارون شدت گرفت و رفتیم حسینیه و

اونجا نشستیم تا بارون بند بیاد و بتونیم به ارتفاعات بریم ولی

بارون بند نیومد و همونجا صبحونه رو خوردیم و بعدم  نقاشی

کشیدیم با موضوع زمین پاک اونم چه نقاشیایی نیشخندبعدم

پانتومیم بازی کردیم و ن باید به هم گروهیام تصمیم کبری رو

میفهموندم از اونجا که دفعه ی اولم بودم واسه م خیلی جالب

بود در آخرم جوکر . ناهارم خوردیم ولی بارون بند نیومد و به این

نتیجه رسیدیم برگردیم  چون گوشی آنتن نمیاد و نمی تونستیم

به سرویس خبر بدیم بیاد دنبالمون  پیاده راه افتادیم و اول از یه

خونه به سرویس خبر دادیم بیاد دنبالمون بعدم اومدیم تو جاده

وای که چه  هوایی بود بیشتر جاده رو پیاده رفتیم بارون میومد

اونم چه بارون قشنگی حسابی خیس شدیم و سرویس رسید

و اومدیم خونه . لبخند

ولی انصافا  بهار چه قدر همه جا قشنگ میشه

و حیفه این روزا بمونیم خونه و از این همه موهبت خدا استفاده

نکنیم و غرق روزمرگی شیم بعضی وقتا یه هم چین روزایی

میتونه انرژی یه هفته رو بهمون بده و شارژمون کنه و زندگی رو

با همه ی این قشنگیاش به یادمون بیاره و واسه ادامه ش

تشویقمون کنه  درسته سختی هست تلخی هست ولی این

همه زیبایی هم هست و بیایم این زیبایی ها رو بزرگ جلوه بدیم

تا ناراحتیا کم رنگ شن

خدا جون شکرت به خاطر این همه زیباییبغل

اینم چند تا عکس از گردش امروز

 

*

وقتی حواس خود را متوجه چیزهای خوب کنی،حال و هوای خوبی

خواهی داشت و چیزهای خوب بیشتری نصیب خودت و جهان خواهی

کرد . وقتی احساس خوبی داشته باشی ،زندگی خودت و جهان را ارتقا

می دهی.آیا از قدرت چشمگیری که صرفا به خاطر وجود خودت در این

دنیا داری آگاه هستی؟

****************************************************

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

در سحر گاهان سر از بالش خوابت بردار

کاروان های فرمانده خواب از چشمت بیرون کن 

 باز کن پنجره را!

تو اگر باز کنی پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد

که در آن شوکت پیراستگی

چه صفایی دارد

آری از سادگی اش

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حیات

آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز

بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را!

                صبح دمید!

 ****************************************************

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

یک سال گذشت ، چه زود به تولد وبلاگم رسیدم اولش که

وبلاگ رو درست کردم نمیدونستم انقدر زود به یک سالگی

میرسه،اولش از رو کنجکاوی و پیشنهاد یکی از دوستا وبلاگ رو

راه انداختم آخه تا قبلش اصلا بهش فکرم نمیکردم کلا تو خط 

دنیای مجازی نبودم و اصلا ازش سر در نمیاوردم ولی خیلی

آروم آروم تجربه ش کردم و خیلی زود جاش رو تو دلم پیدا کرد و

شد یار همیشگیم ،اسمش رو گذاشتم دالان بهشت حس

خوبی بهم میداد، از اینکه تونسته بودم واسه خودم یه هم

چنین محیطی راه بندازم خیلی خوشحال بودم و دوستش

داشتم آخه از طریقش کلی دوست پیدا کرده بودم که هر کدوم

از یه نقطه ای از ایران بودن و این برام خیلی جالب بود

دوستایی که هیچ وقت فکرشم نمی کردم تو دنیای واقعی پیدا

کنم اینجا پیدا کردم ،درسته هیچ وقت ندیدمشون و نمی

بینمشون ولی حس میکنم آشنان و خیلی وقته

میشناسم شون و یه حس نزدیکی دارم باهاشون 

 بالاخره روزاو ماه ها گذشت و این  وبلاگ همین طور پیش رفت

و بزرگتر شد و بعضی وقتا غمگین و بعضی وقتا شاد، تو این گذر

زمان به وبلاگای دیگه سر میزدم با بعضی هاشون میخندیدم و

با بعضی ها ناراحت میشدم . تا اونجا که می تونستم به

دوستام سر میزدم البته بعضی وقتا هم دیر میشد از اینجا

ازشون معذرت میخوام البته تو این مدت وجود امتحانا هم هر

چند وقت یه بار باعث غیبت هایی می شد و از وبم دور

میموندم و کلی دلم برای دوست ها و  سر زدن ها و

کامنت گذاشتنا تنگ میشد خلاصه خیلی بهش وابسته شدم قلب      

امیدوارم تو این یک سال تونسته باشم دوست خوبی براتون

باشم و تمام سعیم این بود که کسی رو ناراحت نکنم اگه

کسی ازم ناراحت شده باور کنین از قصد نبوده و ازش معذرت

میخوام فرشته

از همه ی دوستای گلم که این یک سال بهم سر میزدن و منو

مورد لطف خودشون قرار میدادن و فراموشم نکردن یه دنیا

ممنون قلب

وبلاگ من

     عزیز من

     تولدت مبارک

 

    

***************************************************

پ.ن: راستی یه سوال میخوام بپرسم میدونم سوال سختیه ولی خوب

دوست دارم جوابش رو بدونم، به نظرتون من چه جور فردیم در واقع تو

این یک سال منو چه طور دیدین؟!!!هر چه میخوهد دل تنگت بنویس و هر

طوری هم که فکر میکنی کاملا مختارید . 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

 

ســـــــــــــــــــــلام

امروز تولد منه و آغاز یه شروع دوباره شروعی

که ٣۶۵ روز طول میکشه و دربردارنده ی

اتفاقات زیادیه،شروعی که شاید مثل هر سال

خوشحالم نکرد ،چرا که سنم داره میره بالا و

این زیاد واسه م خوشایند نیست ، تا بیست

سالگی سربالایی میری و از بیست به بعد

میوفتی تو سراشیبی و خیلی زود یکی یکی به

سنت اضافه میشه و وقتی برمیگردی فقط

مشتی خاطرات دور و نزدیک برات مونده و یه 

رقم که نشون دهنده  سنت و خودت نمیدونی 

کی به این رقم از سن رسیدی و حالا باید چی

کنی ، مثل حالا که نمیدونم چه طور این٢٠سال

رو رد کردم و پا به ٢١ گذاشتم اصلاباورم نمیشه

همیشه تصویرم از یه فرد ٢١ ساله یه چیز دیگه

بود ، در واقع هر چی بود این که الان هستم

نبود ، چرا که نه دیگران باورشون میشه نه

حتی خودم سنم رو باورم نمیشه و همیشه

خیلی کمتراز اون سنی که هستم نشون

میدم   خنثی

خدایا  ازت تشکر میکنم که این ٢٠ سال  بهم

اجازه ی بودن و موندن دادیفرشته

به هر حال تولدم مبارک ، این اولین تولدم تو

محیط مجازیه و واسه م خیلی  جالب بودلبخند

از دوستای خوبم هم ممنون که به یادم بودین و

تولدم رو تبریک گفتین امیدوارم بتونم لطفتون رو جبران کنمقلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

این روزا قلبم سر جاش نیست،اصلا  خودم نیستم

 همه ش منتظرم، انتظاریکه اصلا نمیدونم برای 

 کیه و یا چیه؛ هرجا میرم دنبال یه نگاه آشنا

 یه کلام آشنا یا هر چیزی که مثل جرقه دلم

رو روشن کنه؛ ولی هر چی بیشتر میگردم

کمتر پیدا میکنم ؛حس میکردم تو دلم یه چیزی

کمه ولی نمیدونستم چی کنم که پر شه ،

حس حفره دار بودنم قلبم . همه چی آرومه

ولی این آروم بودن حس سکون بهم میده،

حس اینکه فقط دارم نفس میکشم  حس

منجمد بودن میکنم اینکه کم کم دارم به کوه یخ

تبدیل میشم میخندم اما نه بیشتر شبیه کج و کوله

 کردن لب میمونه و از هزار فرسخی داد میزنه

مصنوعیه حرف میزنم فقط حرف اما حس اونم

 ندارم بیشتر ساکتم و تو خودم و با تنهاییم سر میکنم .

نه عاشق نیستم از خودم مطمئنم چون اگه بودم

 حال و روزم این نبود حداقل اون موقع میفهمیدم

 انتظارم واسه چیه حالا بدون عاشقی انتظار چی رو

 میکشم رو نمیدونم!!!

خب با این تفاسیر نظریه ی عاشقی هم رد میشه...

نمی تونم یه جا بند شم دلم میخواد همه ش برم

بیرون اما کجاش رو هم نمیدونم ، هر جا میرم آسمان

 همین رنگه ،میشه گفت سنگ صبور خوبیم یعنی

بیشتریامیتونن راحت باهام درد و دل کنن ولی

خودم زیاد اهل درد و دل با دیگران نیستم

 نمیتونم حرفم رو به کسی بگم خب مسلما

 کسی نمیفهمه چی میگم حتما میگن از بیکاری

زده به این خط ،شایدم باید انقدر خودمو سرگرم

 کنم تا وقت فکرکردن پیدا نکنم ولی اینم راه

 حل همیشگی نیست ،قلبم جاییکه خودمم

نمیدونم کجاست فرسنگ ها با خودم فاصله داره

نمیدونم کجای این دنیا گمش کردم .

میخوام پیداش کنم برگردونم سرجاش بهش

بگم اینجا جاته ولی نمیدونم چرا حسم میگه دیگه

 سر جاش قرار نمیگیره جا همون جا، ولی قلبم همون

قلب نیست شاید رشد کرده که دیگه جاش نمیشه

 ،شایدم دیگه تحمل ساکت بودن و سر به راه بودن

 رو نداره و میخواد بعد این همه سال تلافی کنه و سر

 به شورش گذاشته تا اعتراضش رو علنی کنه و

بهم بفهمونه دیگه بچه نیست که من براش تکلیف

معلوم کنم ، میخواد نشون بده به بلوغ کامل رسیده

و میتونه خودش راهش رو انتخاب کنه و نیازی

به راهنمایی من نداره ولی نمیتونم به حرفش زیاد

 گوش کنم و بزارم هر طور دوست داره عمل کنه

 هرچه قدرم بزرگ شده باشه واسم فرقی نداره

 باید مواظبش باشم که یه وقت نره جایی که جاش

 نیست باید براش بگم تو چه چارچوبی میتونه

بره و کجا قرار بگیره باید حدش رو بدونه که

یه وقت اشتباهی ازش سر نزنه که جای جبرانش

 نباشه نمیخوام تا این سن که مواظبش بودم با یه

 سهل انگاری باعث از بین رفتن یا خدشه دار

شدنش بشم ،شاید اولش غر بزنه ولی کم کم

 عادت میکنه میشناسمش بعضی وقتا ممکنه لج

کنه ولی  خودش میدونه که واسه خودش میگم ،

بهش آزادی بیشتری میدم اما حواسم بهش هست

 شاید آرووم گرفت و دوباره برگشت سرجاش!!!

دعا کنید پیداش کنم ...

امروز اصلا تو فکر آپ کردن نبودم،ولی خب گویا بعضی مواقع

کسی فراتر از خود آدم تصمیم میگیره...

پی نوشت:امروز کسی که من نمیشناسمش ولی اون منو

میشناسه بهم اس داد؛ تقریبا اولین اس رو٢ سال قبل داد یه ٩

ماه ازش خبری نبود ولی امروز که من اینطور درهم بودم بهم

اس داد، کاش ازش بپرسم شاید اون بدونه قلبم کجاست...

پی نوشت٢:عیدتونم مبارک امیدوارم همیشه خوش باشین و

هر روزتون عید باشهقلب

*********************************************

کاش میشد

همچو آواز خوش یک دوره گرد

زندگی را

    بار دیگر

      دوره کرد...

**********************************************

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

من دلم میخواهد

  خانه ای داشته باشیم پر دوست

     کنج هر دیوارش

       دوست هایم بنشینند آرام 

          گل بگو ، گل بشنو...

            هر کسی می خواهد 

              وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ 

  به من هدیه کند 

    شرط وارد گشتن 

      شست و شوی دل هاست 

         شرط آن داشتن...

             یک دل بی رنگ و ریاست

   بر درش برگ  گلی میکوبم 

     روی آن با قلم سبز بهار 

        مینویسم  ای یار

          خانه ی ما اینجاست

             تا که سهراب نپرسد دیگر 

                خانه ی دوست کجاست؟  

*********************************************

سلام روزتون به خیرلبخند

خوبید؟ دلم خیلی تنگ شده بود مژه

درگیرا متحانا بودم و بالاخره تموم شد البته 7 تموم شد

 و ولی خب تا امروز نشدآپ کنم  ،در ضمن به همه ی

 دوستانی که این چند وقت نرفتم بهشون سربزنم

یه معذرت خواهی بدهکارم امیدوارم این کوتاهی رو

 به بزرگی خودشون ببخشن اوه

خب یه  ترم دیگه  هم گذشت ولی خداییش خوب گذشت

 ، یکی از بهترین ترمایی بود که تا حالا گذرونده بودم

 حسابی خوش گذشت ،شیطنتای سر کلاس

، پیچوندن بعضی کلاسا وهماهنگی واسه نخوندن

 پرسشای کلاسنیشخند و خلاصه همه ش رفت تو پرونده

 خاطرات این ترم و بسته شد ،ولی واقعا چه زود گذشت

 در واقع باید بگم(( و چه زود دیر میشود))

،درسته همیشه همینو میگیم ولی

با این وجودهنوز به گذران زمان عادت نکردیم

 و فکر نکنم هیچ وقت عادت کنیم

، تا چشم رو هم بذاریم این ترم و ترمای دیگه

 هم  میگذره و میرسیم به آخرش،امیدوارم خوب

 به آخرش برسیم،در واقع یه پایان خوبداشته باشیم

  و یه عمر حسرت این روزا رو نخوریم در واقع اگه

 خواستیم گذشته رو مرور کنیم با لبخند

مرور کنیم نه با افسوس و  ای کاش ها ،

امیدوارم همه ی لحظه لحظه ی عمرتون

 رو به بهترین وجه طی کنید و

همیشه سربلند و پیروز و موفق باشید قلب

                                     

 *************************************************

ایمان شخص مانند دانه ای ست که در زمینی

 کاشته می شود و هر کسی آنچه را

کاشته ،درو میکند ؛پس دانه امید در دل بنشانید

 و آن را با شادی و خوش بینی  به

بار آورید و ثمره اش را بچشید

***************************************************

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٦ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

 

روزی خواهم آمد

و پیامی خواهم آورد

در رگ ها نور خواهم ریخت

و صدا خواهم درداد

ای سبدهاتان پر خواب

   سیب آورده ام

       سیب سرخ خورشید

خواهم آمد گل  یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جوزامی را،گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفت،چه تماشا دارد باغ

دوره گردی خواهم شد

کوچه ها را خواهم گشت

جار خواهم زد

آی شبنم ،

          شبنم

                  شبنم

رهگذاری خواهد گفت

راستی را شب تاریکی ست

کهکشانی خواهم دادش

روی پل دخترکی بی پاست

دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت

هر چه دشنام از لب ها خواهم بر چشید

هر چه دیوار ازجا خواهم بر کند

رهزنان را خواهم  گفت

کاروانی آمد،بارش لبخند

   ابر را پاره خواهم کرد

           من گره خواهم زد 

                  چشمان را با خورشید

                              دل ها را با عشق

                                     سایه ها را با آب 

                                         شاخه ها را با باد

               و به هم خواهم پیوست

خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها

بادبادک ها به هوا خواهم برد

گلدانها را آب خواهم داد

خواهم آمد پیش اسبان،گاوان،علف سبز نوازش خواهم ریخت

مادیان تشنه ،سطل شبنم را خواهم آورد

 خر فرتوتی در راه ،من مگس هایش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

هر کلاغی را ،کاجی خواهم داد

مار را خواهم گفت،چه شکوهی دارد قوچ

آشتی خواهم داد

      آشنا خواهم کرد

             راه خواهم رفت

                     نور خواهم خورد

                               دوست خواهم داشت

..................................................................

-انسان های بزرگ دو دل دارند:

1)دلی که درد میکشدو پنهان است!

2)دلی که می خندد و آشکار است!

- نیلوفر باشید که در آب رشد می کند ولی ذره ای خیس نمیشود،شما هم دردنیای مادی زندگی کنید ولی نگذارید مادیات به درون شما رسوخ کند!

-به یاد بسپار :دست هایی که خدمت میکنند، مقدس تر از لب هایی ست که دعا میخواند!

-ایمانی که دردل یک دانه انتظار میکشد ،مهجزه ی زندگی را وعده می دهد اما نمیتواند خیلی سریع آن را اثبات کند!

-به خاطر بسپار : خداوند رفیقانی میجوید و عشق می طلبد،شیطان بردگانی میجوید و اطاعت می طلبد!

-خوب گوش کن!خدا برای ما مثل مادر است. اگرکودکی در چاله ای بیفتد و سراپا آلوده شد،چه خواهد کرد؟ نزد مادرش میرود و میگوید:مادر!من کثیف شده ام ، مرا بشوی و تمیز کن!

-یادت باشد ،دیگران را آزاد بگذار،آزاد در پذیرفتن تو ؛آزاد در روی گردانیدن از تو! 

-کودک رویاهایت باش.برای یکدلی ارزش قائل شو .با نور بازی کن!

-به یاد بسپار:اگر میخواهی زندگیت کامل باشد،باید توان گریستن داشته باشی، زیرا((گریستن به موقع شفابخش است)).

-به یاد داشته باش:اشتباهی که مرتکب می شوی تنها می تواند همان سرآغاز جدیدی باشد که در جستجویش بوده ای!

-یادت باشد:مشکلاتت را در پاکتی بگذار که ته آن سوراخ باشد!

-یادداشت کن:برندگان امروز،بازندگان دیروزند!

-یادت باشد:میزان عشق شما به دیگران با میزان عشقی که به خود دارید، نسبت مستقیم دارد!

-در اوج مشکلات و سختی ها نام ((او)) را بر زبان آورید و بگذارید تا یاد  او تمام وجودتان را اشباع کند!

-عشق،آینه را ماند.وقتی کسی را دوست میداری تو آینه ی اویی و او آینه ی توست وبا انعکاس عشق،تو او بی نهایت را به تماشا می نشینید!

-کسی که می پرسد تا 5 دقیقه احمق است و کسی که نمی پرسد برای همیشه احمق می ماند!

-تمام بدبختی ها از آنجا شروع شد که به این فکر افتادیم که شاید چیز بهتری نیز وجود دارد!

-به یاد داشته باش : اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی آن وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۱ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Mihantheme

كدهای جاوا وبلاگ